تبلیغات
✘ ◕دفتر خاطرات پرتقالی◕ ✘
در ولایت ما بهش میگن ثابت
پنجشنبه 30 دی 1395 × 03:47 ب.ظ   
Related image

سلام دوستای خوبم!  به وبلاگ من خوش اومدید

ژینا همـه ویسـی هستم مدیر وبلاگ

اینجـآ دفتر خاطرات منه ، و داخلش هر اتفاقی که برام می افته،

کارایی که انجام میدم؛ داستـانام، کتابام،،نقاشیام،Painter کاردستیام، 

دوبله هام و...  رو  می زارم ! تا هم خاطراتم رو ثبت کنم

 و هم بیشتر با دنیا اطرافم و همسن و سال هام در ارتباط باشم


شاد باشید






تولد وب:30 دی






   
عــآبیـ✌ :| × Comment()   
خرگوشـ پُستــ(:
پنجشنبه 26 مرداد 1396 × 02:18 ب.ظ   
まるまる のデコメ絵文字سلام دوستانــ  عصر تابستونیتونـ بخیر!=?utf-8?B?5YuV54mp?= のデコメ絵文字

همونطور که میدونید قرار بود بنده همسترhttp://www.h2g2.com/h2g2/skins/Alabaster/images/Smilies/f_hamster.gif تهیه کنم! ولی بعدش به خرگوش روی آوردمـ !

چون دوستان همستر  دار از ساعت خوابشون شاکی بودن! واز 29 خرداد دوتا خرگوشما اینجان!あにまるず のデコメ絵文字

خرگوشای ناز ما=?utf-8?B?5YuV54mp?= のデコメ絵文字(فندق من) پنبه ی آجیم توی قفس توی پارگینگ میخوابن 

و روزی 3 بار بیرون میان و توی حیاط میچرخن!うさぎ のデコメ絵文字


あにまるず のデコメ絵文字خواهش میکنمـ بپر ادامهあにまるず のデコメ絵文字

عــآبیـ✌ :| × Comment()   
پاپتوس:)
دوشنبه 2 مرداد 1396 × 01:07 ب.ظ   
Image result for ‫شهربازی پاپتوس‬‎

ملتــ شرفــ پرتقــالـــــ سلامـــــ

من اومدم بعد مدتها

عاغا کلی ممنون بابت نظراتتون


دیگه اینکه28 تیر کانون گرامی ما رو برد پاپتوس

کلی خوش گذشت جاتون خالیـ

منم برای بار اول جرئت کرد رفتم عینک 9 بعدی

چون  من سرم گیج میره دیگه تا حالا نرفته بودم

عاغا اول برو بچ رفتن همشون از دم با جیغ جیع کردن اونجا رو گذاشتن رو سرشون

مارال که وسطش افتاد زمین

منم رفتم اولش هی میگفتم که نه ترس ندارع که

عاغا یهو با مخ خوردم به یه تابلو منم در حد توانم جیغ کشیدم

بعد کلی جیغ زدن اومدم 

تازه منگولا فیلم نگرفته بودن ازم  وگره گفتم بگیرید بزارم وبم 


خلاصه اینکه خیلی خوب بود دیگه

بعد 31 تیر هم تولد ملیکا بود

که باز خیلی خوش گذشت

برای هزارمین بار میکم برید وبش

http://melika1383.mihanblog.com/



به درود   (:


   
عــآبیـ✌ :| × Comment()   
اند احوالات کانونـ:|
چهارشنبه 21 تیر 1396 × 12:43 ب.ظ   
سلوم دوستـانــ


امروز کانون قرار بود نوجوانان رو ببره پارک روبه رو(پارک شهر) ک بریم عکسای کنیم خیر سرمون

ساعت 9  با ملیکا رفتیم کانون ننشته بودیم  برو بچ گفتن ک اماده شین بریم

بعد یکی از برو بچ گفت کجااااا؟؟

همه با هم گفتن خوب پارک دیگه!!!!

 گفت اها اون ک کنسل شد به خانوم خالدی گفتم گفته نه

مـآ:

دیگه اینکه خانوم خالدی ک بازدید کننده اومده عاقل بشینید بعد شاید رفتیم


ماهم مثلا عاقل نشسته بودیم

چند تا بچه ها عکسای میکردن از خودشون

 دستبند و عینکاشونو هم ولو کرده بودن رو زمین

 ( انجمن شاخا :| )

آهنگ هم گذاشته بودن هر کدومم یه هدفون و هد ست داشتن و باهاش میخوندن


منم تو این فضا داشتم کتاب میخوندم خیلی هم خونسرد و ریلکس

 عاغا خانوم خالدی هم حسابی فلفلی شده بود  از دست این روانیا

واقعا هم حق داشت


اومدم همه ر و ساکت کرد

 
بهمون هر کدوم 1 دستمال کاغذی داد باهاش یه  عروسک چادری بسازیم مثلا عاقل شیم

و یه خانومه اومده بود مثلا درباره ی هفته حجاب برامون بحرفه(همه هم با حجاب)

خلاصه خانومه اومد و برامون حرفاشو زد و رفت پی کارش

خانوم حامدی(مربیه)
اومد گفت میبرمتون پاپتوس 
 

ما هم شاد شنگولبعد بچه ها اینقدر حرفیدن 

خانوم حامدی نه اصلا ولش کنید فراموشش کنید نمی ریم بعدم رفت

ما هم که هی در پی نقشه بودیم که راضی بشه ببرتمون

از خیر عکسای و پارکم گذشتیم والااا

بعد از تلاش های پی در پی قرار شد دوشنبه ی بعد ببرتمونYah

بعد گفتش ک میبریمتون ولی  حیف تعداتون کمه

صبا: خوب اگه میخواید به نوجوانان پسر هم بیارید با ما پاپتوس بیشتر میشیم

 خلاصه به شادی و کاردستی گذشت 

بعد دیگه نیم ساعت مونده بود 

 به هر بد بختی بود پاشدیم رفتیم پارک واسه عکاسی


کلی هم خوش گذشت



 اها راستی دوستان 

پرسیده بودند که پاپتوس کجاست

محض اطلاعتون پاپتوس اینجاست:کلیک

فقط میگم که بدوید ادامه مطلب خیلی باحاله!


عــآبیـ✌ :| × Comment()   
تابستون ماه اولش(:
دوشنبه 19 تیر 1396 × 12:47 ب.ظ   
صَلآم دوستـآن خوبید خوشید چه خبرا؟ منم آزمون نمونه رو دادم
تیزهوشانم قبول نشدم محض اطلاعتون   به درک اصلا!
و دیگه اینکه میخوام از تابستونم بهترنی استفاده رو بکنم شاد باشم و بخندم و کارهای جالب
کلاس زبانمونو رفتم ثبت نام کردم بازم کانون پر ورش فکری کودکان و نوجوانان  هم Painterهمینطور

از حالا به بعد زیاد میام! شما هم نظر زیاد بدید

همه چی به خوبی  میگذرع



عــآبیـ✌ :| × Comment()   
باشگاه بسکتبالیها(:
چهارشنبه 17 خرداد 1396 × 03:00 ب.ظ   
سلام  سلام

امروز 17 خرداد بعد از 7 روز ندیدن دوستای گرامیم

با شوخان رفتم باشگاهشون کسی هم خبر نداشت من میرم

باشگاه شهید فهمیده رو به روی خونه پدر بزرگم بود

 واسه همین اجیمو فرستادم اونجا

 خودم رفتم بازی بچه ها رو ببینم

اولین نفر بعد از ما فرناز بود


منو ک دیدیکلی ذوق مرگ شد

و خیلی شنگول

و بعد هم مسی کچلHeart Smile یا هون مسلمه ی خودمون


اینم عین هو فرناز بغل و شادی



بعد هم پرند و کمند نها و بقیه اشنا ها(دقت کنید اشنا)

بازیشون هم  خوب بود

از اونجایی هم که واسه مسابقات کشوری تمرین دارن


فقط دوستای خودمن +ثنا کشوری و یکی دوتا دیگه


در کل روز خیلی خوب بود

#اولین دیدار بعد از تعتیلی مدرسه

   
عــآبیـ✌ :| × Comment()   
Hellow Summer!
یکشنبه 14 خرداد 1396 × 12:11 ق.ظ   
اِمتحـانات تموم شُد...

تعتیلات و تابستون برگشت


Related image


من بازم کم میام تا بعد آزمون نمونه



عــآبیـ✌ :| × Comment()   
آزمون تیزهوشان و شبهای قبلش!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 × 02:59 ب.ظ   

خوب..امسال هم مثل هر سال مدارس تیزهوشان و نمونه به میدون اومدن..

چیزی که تمام سال ماششمی ها درگیرش بودیم، امسال خیلی به خودمون فشار آوردیم

تا یا اینا رو قبول بشیم  و اگه هم نشدیم کلاس 7 سختمون نشه...

از تابستون کلاس ریاضی و کتاب کار های مختلف و ...

اینقدر گفتن که ششم سخته ششم سخته!

که البته خیلیم آسون بود...



عــآبیـ✌ :| × Comment()   
بعدِ 1مـاهـ:)
جمعه 22 اردیبهشت 1396 × 11:49 ب.ظ   
صَلآم:)

بَعدِ 1 مـاه اومَدَمــ:)

مِرسیـ کهـ به یـادَم بودید:)

خوبــ اتفـآقات زیادیــ افتاد که باید بِگَمــ:)

از آزمون تیزهوشـآن گرفته تا اردوی آخر سال:)

فردآ اردو میریمــ:)

پس فعلآ برم بخوابَمـ:)

بابای(:

   
عــآبیـ✌ :| × Comment()   
برگشتیومــ:)
چهارشنبه 9 فروردین 1396 × 08:11 ب.ظ   
صَلــآمــ بهــ هَمهــ یــ شُمــآ دوستــآی پرتقالیــم

محض اطلاعتونـ مَنــ عَز مسافرتــ برگشتمـــ


حالتونــ پرتقالیعــ؟

 خودَمــ می دونمـ خیلیــ دلتنگم بودیــد

البتعــ
وظیفتونعــ

نه شوخیدَمــ خیلی خیلی ممنون از همه تونــ

رضونک دیونه اتم عاخهنگارک عشقمی خداییشحنانه بازم تولدت مبارک

و یه تشکر ویژه از پریــآ بابت رسیدگی به نهال های پرتقال وبــم

آسولا _مهتاب و_نجواعاشقتونم واقعا ممنون

دیاناااااااااااا مرسی مرسی مرسی

منم خیلی حالم خوفهــ

یکی از بهترنی سفر های عمرم بود

برید ادامه خاطره بخونید(:

به قول خانوم چمنی خیلی دوج تون دارم


عــآبیـ✌ :| × Comment()   
عِدتون موبارکــ_باباییــ:(
پنجشنبه 26 اسفند 1395 × 04:32 ب.ظ   

صَلآم رُفَقــآ

تعتیلاتــ نوروزُ  بهـِ دانشــ آموزآ تَبریک می گَمــ

سالــِ نُــو مُبــآرَکــ

بهــِ اُمیدهـِ یهـِ سالهـِ عالیــ

و اتفــآقـات خوبــ برایــ هَمَمونــ:

اگهـ تو سالیــ کهــ گُذَشتــ
グーミーズ 見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字

رو مختونــ راه رفتمــ
グーミーズ新着です!(b^ー°)9月19 のデコメ絵文字

با اعصابتونتـ باز ی کَردَمــ
*グーミン* のデコメ絵文字

مَغتونو خوردَمــ
グーミーズ 見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字

دیونهــ اتونــ کَردمـ
整理 のデコメ絵文字

خواستَمــ بِگَمــ:
グーミーズ のデコメ絵文字

تو سال جَدید هَمــ بَرنامهــ هَمینهـ


مَنــ تعتیلــآتــ میـ رَمــ مُســآفِرَتــ

 بَرآیــ هَمینــ  نیستَمــ

یــآ خِیــلیــ کَمــ هَستَمــ

میــ دونَمــ بَراتونــ خیلیـ سَختهــ

پَســ کــآمِنتــ بِدیــد واسَمــ

 وَ فَرآموشَــمــ نَکُنیــد

خیلیــ دِلَمــ واسهــِ  هَمهــ تــونــ تَنگیدهــ میشهــ



#ملیکــآاَک که رفتهــ

#نِگــارَکــ

#رضوانک

#غزلک

#پریا اَکــ

#حنانه اک

#مهتابک

# فاطمهـِ ساداتــ اَکــ

#نَسیــمَکــ

(این ک ها هم از خودمع)

کــآمِنتــ نَشهــ فَراموشــ

آهنگ وبمم گذاشتم تا در نبودم براتون کیف کنید:

 اهنگ تنهایی از سوگند:)

دوستت تون دارم زیادیی


   
عــآبیـ✌ :| × Comment()   
مطلب رمز دار : کلاس جبرونی ریاضی+نوروز+جشنــ:)
چهارشنبه 25 اسفند 1395 × 06:19 ب.ظ   
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

   
عــآبیـ✌ :| × Comment()   
ورود دو عضو جدید(پرند و ساسی)
پنجشنبه 19 اسفند 1395 × 11:12 ق.ظ   
دوتا رفیق جدید هم به گروه دوستیمون پیوستند:

پرند زینلیـــ و ساینــآ حسامیـــ

از طریق طرح جابر که با بیتا و مسی همگروهی هستند

 به اکیپ ما پیوستند

البته از قدیم قدیما باهاشون دوست بودیم

طرح جابر بن حیان تو مدرسه داشتیم

که کلاس ما اصلا شرکت نکردیم و مشغول درس شدیم

ولی کلاس بروبچ(ب) همه شرکت ککنده ها از اونجا بودن

دوهفته است دارن رو طرحشون کار میکنند

اعضای اصلی این طرح:

بیتا عبدویــ-ساینــآحسایـ-پرند زینلیــ و مسلمهــ شهید یـ

بودند ولی  سارینا نهادی و اسرا عزیزی کانی جونم

کلی بهشون کمک کردند

منم نظارت داشتم و بهشون انگیزه میدادم

و اون یکی عضو اکیپمون :فــرناز یاعلیـــ

با همگروهی هاش یه طرح دیگع داشتن

که من اصلا نتونستم برم پیششون

کار هر دو عالی بود و کلی زحمتت کشیدن

 اما مال بیتا اینا یکمی خوشکلتر بود

طرحا رو فرستادن ببینم چی میشه


امیدوارم هر دو برنده باشن چون زحمت زیاد کشیدن

   
عــآبیـ✌ :| × Comment()   
دلتنگی فراون:(
پنجشنبه 12 اسفند 1395 × 06:25 ب.ظ   
سلام:)

اولین خبراینکه مسی و فری با بیتا و اسرا وسارینآ یه چن روزیه مثلا قهرن:/

سه شنبه هم یکمی دعوا کردم با هر دوتا که باهم آشت کنن

البته ناموفق بود:|

ولی دلیل اومدنم این نیست...اومدم که دلتنگیمو بگم..

چهارشنبه با فرناز و مسلمه و شوخان وچند تا از بچه های دیگه

روی صندلی های سالن پایین کنار در نشسته بودیم...

زنگ هم خورده بود

خانم فریبا مفتیان (معاون آموزشیمون) با خانم یزدانی اونم معاونه

اودن و گفتن پاشید برید سر کلاس

بعد فری گفت توورخدا خانوم یه کمی بشنیم

بعد یکی از بروبچ گف:آخر سالمونه لطفاااا

با این جمله خانم مفتیان گف باشه چن دقیقه بمونن ولی سر وصدا نکنید:)

یهو تازه یادم افتاد جدی جدی آخرسالمونه ها...

آخر سال دوران شیرین ابتدایی...

می دونم خیلی دلم تنگ میشه واسه این روزا...

واسه این قهر و آشتیایی الکی با بهترین دوستام...

واسه مسخره بازیامون تو حیاط پشتی...

واسه حرف زدن و خاطره تعریف کردنامون...

خیلی سخته که بخوای  یهو با هم دل بکنی از همه خاطرات شیرینت

خیلی سخته رفتن از از مدرسه که تموم  ناخوشی هاشم خوش بود!

خیلی سخته....

آروم آروم به آخراس سال نزدیک میشیم و دل هامون پر از ترس و دلتنگی میشه..

ما هم مثله همه ششمی های مدرسه ها

یه روز به این مدرسه اومدیم و خوب میدونستیم که یه روز ما هم باید بریم...

چند سال پیش عده ای آمدند و رفتند

پار سال هم کسانی رفتند و پایه شمشم را برای ما جا گذاشتند

و امسال...

نوبت ما رسیده ...

و ما هم میریم

خیلی دلم تنگ میشه خیلی...

برای کلاسها.برای دویدن توی سالن...

برای نمایش هایی که باز ی میکردیم...

دلم تنگ میشه واسه همه چی...

نمی خوام امسال تموم شه...

برای اولین بار نمی خوام تابستون بیاد...

نمی خوام سال دیگه بیاد..

می خوام تا همیشه کلاس ششم مدرسه ی بهاران سقز بمونم..

چقدر دلتنگ میشم واسه حیاط مدرسه

واسه دزدکی رفتن به حیاط پشتی...

واسه خاطرات خنده دار مون..

واسه روز اول سال که فهمیدم از کلاس بهترین دوستام جدام:(

واسه روزای یکه فکر میکردم بچه ها فراموشم کردن که یهو پیداشون میشد و می گفتند:

ژژژژینوووسسس بیـــآ!

واسه روزای یکه با شوق خاطرات بیتا و"م" رو دنبال میکردیم

و یا روزایی که  اسرا از "نــ" حرف میزد

واسه"نظافت نیمی از ایمان است"که مربوط میشه به فری و اسرا

واسه وقتایی که مرتبط به مسلمه می گفتیم"سرکوتو بیت" که اخرشم اشکش در اومد

واسه روزایی که فرناز با مسلمه و بر بچ بسکت سنندج بودن

و ما ها چقدر با اشتیاق باهاشون حرف میزدیم و دنبالشون می کردیم...

واسه روزهای قشنگی که داشتیم..

واسه یادگاری نوشتن رو دیوار های حیاط پشتی...

واسه آزار و عظیت بچه های بوفه از حیاط پشتی:

که با کفشامون میکوبیدم به دیواری که مربوز میشد به بوفه

و میگفتیم:پفیلاااااااا

بعدشم الفراررر که معاونین ما رو نبین...

خدا میدونه سال دیگه هر کدمونن کدوم مدرسه ایم

خدا می دونه....

اما هیچ وقت فراموشتون نمی کنم رفقای خوبم..


Image result for ‫می رسد روزی که ب یهم میشویم یک به یک‬‎


#ژامبسف

   
عــآبیـ✌ :| × Comment()   
اسم های جدید:)-جلسه دوستی:)-زنک تفریخ با خانم معلم عزیز م:))
شنبه 7 اسفند 1395 × 04:30 ب.ظ   
سلوم:)

اول اینکه امروز تولد فرناز ژوونم بود:

تولدش مبارک ایشالا 100 ساله شه(تهرونیی)

در کل امروز  هر کاری میکرد می گفت :امروز تولدمه عیب نداره:|

 و اینکه امروز وقتی زنگ 3

کلاس ما

دیر تر رفت حیاط

 چون داشتیم یاداشت می کردیم

بعد یهو در با شدت عجیبی باز شد و بیتا داد زد:ژینـــــــوسسسسس!

بعد یهو متوجه شد خانم اعظمی تو کلاسه


البته اصلا از رو نرفت

بلکه با همون لحن شبیه به فریاد گف: ببخشیدژینا کجاست؟

خانم اعظـمی هم  خعلی خونسرد:حالا چی کارش داری؟

بیتــآ:جلسه داریم!

من:جلسه ی شوراآ؟

بیتــآآ:نوچ جلسه ی دوستی!

کلاس رفت رو هورا اصلا

بعد با بیتا  رفتیم اتاق پشتی مدرسه(جای همیشگیمون)

مسلمه و سارینا با اسرا اونجا بودن

قرار شد اسم باحال انتخاب کنیم واسه خودمون

عسم من همون اول شد :ژینــــوسـ


کلی هم راضی بودم


برای بیتــآ: بینوســ

برای سارینــآ: سینوسـ(تو امتحان علوم و ریاضی یادمون نره)


برای اسرا: آنوســ(خیلی خوشکله ها)

برای مسلمهـ : همونــ مسی یا مسی کچل خودمون

البته خودش مایل بود بشه:مینوســ
ولی گوش ندایدم

بعدشم زنگ بعدی بیتا خانوم اومد کلاس ما

خانم اعظمی هم بیرون نرفت همه بچه ها دورش جمع شدیم

 بیتا و اسرا(کلاس خانم مرادی هستن) اونا هم بودن و با صمیت فراوان حرف میزدیم

الان دیگه تقریبا هر روز یه زنگش بیتا اسرا میان و دور خانم معلم ما می حرفیم

روزایه خیلی خوبیه:)

و لحظات پر خنده و شادی...

#ژامبسف





   
عــآبیـ✌ :| × Comment()   
دلــ نوشتهـــ1
چهارشنبه 4 اسفند 1395 × 09:47 ب.ظ   
  • روزهـا مـیـگُـذَرَن‍ـد ... و مَنـ هـَر روز ... دُنـیـا را ب‍ـیـش‍ـتـَر مـیـشـِنـاسـَمـ‍ ... عـاقـِلـ
  • روزهـا مـیـگُـذَرَن‍ـد ... و مَنـ هـَر روز ... دُنـیـا را ب‍ـیـش‍ـتـَر مـیـشـِنـاسـَمـ‍ ...

    عـاقـِلـ تـَر مـیـشـَوم‍ـ ... دیـگـَر کَـمتـَر رویـا مـیـبـافَـمـ‍ ... وَ دیـرتَـر آدَمـهـا را بـاوَر مـیـکُـنَـمـ ‍...

    روزهـا مـیـگُـذَرَنـد ... و مَن‍ـ هـَر روز ...

    بیشتَر اَز دُنیاۍ سادهـِ و زیبــآیــِ یــ کودَکــیــ اَمــ...ـ‍ فاصِلِہ میگیرَم‍ـ :)

    No-copy


       
    عــآبیـ✌ :| × Comment()   

     صفحه هــا: 1 2 3