دلتنگی فراون:(
پنجشنبه 12 اسفند 1395 × 05:25 ب.ظ   
سلام:)

اولین خبراینکه مسی و فری با بیتا و اسرا وسارینآ یه چن روزیه مثلا قهرن:/

سه شنبه هم یکمی دعوا کردم با هر دوتا که باهم آشت کنن

البته ناموفق بود:|

ولی دلیل اومدنم این نیست...اومدم که دلتنگیمو بگم..

چهارشنبه با فرناز و مسلمه و شوخان وچند تا از بچه های دیگه

روی صندلی های سالن پایین کنار در نشسته بودیم...

زنگ هم خورده بود

خانم فریبا مفتیان (معاون آموزشیمون) با خانم یزدانی اونم معاونه

اودن و گفتن پاشید برید سر کلاس

بعد فری گفت توورخدا خانوم یه کمی بشنیم

بعد یکی از بروبچ گف:آخر سالمونه لطفاااا

با این جمله خانم مفتیان گف باشه چن دقیقه بمونن ولی سر وصدا نکنید:)

یهو تازه یادم افتاد جدی جدی آخرسالمونه ها...

آخر سال دوران شیرین ابتدایی...

می دونم خیلی دلم تنگ میشه واسه این روزا...

واسه این قهر و آشتیایی الکی با بهترین دوستام...

واسه مسخره بازیامون تو حیاط پشتی...

واسه حرف زدن و خاطره تعریف کردنامون...

خیلی سخته که بخوای  یهو با هم دل بکنی از همه خاطرات شیرینت

خیلی سخته رفتن از از مدرسه که تموم  ناخوشی هاشم خوش بود!

خیلی سخته....

آروم آروم به آخراس سال نزدیک میشیم و دل هامون پر از ترس و دلتنگی میشه..

ما هم مثله همه ششمی های مدرسه ها

یه روز به این مدرسه اومدیم و خوب میدونستیم که یه روز ما هم باید بریم...

چند سال پیش عده ای آمدند و رفتند

پار سال هم کسانی رفتند و پایه شمشم را برای ما جا گذاشتند

و امسال...

نوبت ما رسیده ...

و ما هم میریم

خیلی دلم تنگ میشه خیلی...

برای کلاسها.برای دویدن توی سالن...

برای نمایش هایی که باز ی میکردیم...

دلم تنگ میشه واسه همه چی...

نمی خوام امسال تموم شه...

برای اولین بار نمی خوام تابستون بیاد...

نمی خوام سال دیگه بیاد..

می خوام تا همیشه کلاس ششم مدرسه ی بهاران سقز بمونم..

چقدر دلتنگ میشم واسه حیاط مدرسه

واسه دزدکی رفتن به حیاط پشتی...

واسه خاطرات خنده دار مون..

واسه روز اول سال که فهمیدم از کلاس بهترین دوستام جدام:(

واسه روزای یکه فکر میکردم بچه ها فراموشم کردن که یهو پیداشون میشد و می گفتند:

ژژژژینوووسسس بیـــآ!

واسه روزای یکه با شوق خاطرات بیتا و"م" رو دنبال میکردیم

و یا روزایی که  اسرا از "نــ" حرف میزد

واسه"نظافت نیمی از ایمان است"که مربوط میشه به فری و اسرا

واسه وقتایی که مرتبط به مسلمه می گفتیم"سرکوتو بیت" که اخرشم اشکش در اومد

واسه روزایی که فرناز با مسلمه و بر بچ بسکت سنندج بودن

و ما ها چقدر با اشتیاق باهاشون حرف میزدیم و دنبالشون می کردیم...

واسه روزهای قشنگی که داشتیم..

واسه یادگاری نوشتن رو دیوار های حیاط پشتی...

واسه آزار و عظیت بچه های بوفه از حیاط پشتی:

که با کفشامون میکوبیدم به دیواری که مربوز میشد به بوفه

و میگفتیم:پفیلاااااااا

بعدشم الفراررر که معاونین ما رو نبین...

خدا میدونه سال دیگه هر کدمونن کدوم مدرسه ایم

خدا می دونه....

اما هیچ وقت فراموشتون نمی کنم رفقای خوبم..


Image result for ‫می رسد روزی که ب یهم میشویم یک به یک‬‎


#ژامبسف

   
عــآبیـ✌ :| × Comment()