آزمون تیزهوشان و شبهای قبلش!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 × 01:59 ب.ظ   

خوب..امسال هم مثل هر سال مدارس تیزهوشان و نمونه به میدون اومدن..

چیزی که تمام سال ماششمی ها درگیرش بودیم، امسال خیلی به خودمون فشار آوردیم

تا یا اینا رو قبول بشیم  و اگه هم نشدیم کلاس 7 سختمون نشه...

از تابستون کلاس ریاضی و کتاب کار های مختلف و ...

اینقدر گفتن که ششم سخته ششم سخته!

که البته خیلیم آسون بود...


حالا امسال ازمون تیزهوشان  رو گذاشتن 14 اردیبهشت که 5 شنبه هم بود

سه شنبه اش سر کلاس خانم اعظمی کلی واسمون حرف زد

که خیلی تلاش کردیم و قبول هم نشیم اصلا عیبی نداره

چون پایه ی کلاس هفتم مون خیلی قوی خواهد بود

و اینکه استرس نداشته باشیم و بعد هم چند تا تکنیک گفت بهمون

بعد هم مروری بر تمام دروس کردیم که خانم معلم سوال میرسید و ما جواب میدادیم

خیلی خیلی خوب بود کلی بهمون انرژی مثبت دادن واقعا عالی بود عالی

من تا اینجـا عین خیالم نبود

 همش میگفتم  اینم نشدم به درک  واسه نمونه تلاشمو بیشترمیکنم

بعد از مدرسه ساعت4 تا5 کلاس ریاضی داشتیم

که باز آقای کریمی کلی واسمون حرف زد 

و نصیحتاش دقیقا  به این شکل بودند ب ترتیب:

استرس نداشته باشید،4 شنبه اصلا سراغ درس نرید،پشت سیستم نشینید،

با موبایل بازی نکنید، ورزش سنگین نکنید،غذای سنگین نخورید

زیاد استراحت کنید،بخوابید، خودتونو خسته نکنید 

انرژی بدید به خودتون و اینا رو رعایت کنید دیگه..موفق باشید

بعدش هم  ریاضی رو کاملا مرور کردیم و تموم شد

اون شب مدرسه ی ما رو دعوت کرده بودن جنگ شادی

4 تا بلیت دادن گفتن رایگانه برید

ما هم قرار گذاشتیم که بریم تا استرس نداشته باشیم واسه پس فرداش

بیتا سارینا و مسلمه گفتن نمیان

منو فرناز هم قرار شد با همدیگه بریم

بعد ساعت7 هستی آرزویی که از بهترین  همکلاسی و دوستامه زنگید گفت 

واسه منو کارین حاجی محمد ی هم جا بگیر
 
 بیلتا هم یکی واسه خودم بود ،آجیمم که می اومد

 و اون دوتا بلیت رو دادیم دوتا بچه ی خاله ام ک بیان

ساعت 7 و نیم رفتیم 8 رسیدیم اونجا(ساعت 9 شروع میشد)

  با بچه های خالم رفتیم  داخل

سالن خالی خالی منم ردیف اول رو کلا گرفته بودم

بچه ها اومدن بعد همه جاها پر شد 

ولی کارین نیومد جاش رو دادیم هلیا زندی

 بعد سارینا و بیتا کع مثلا قرار بود نیان اومدن

کارین هم بعد 3 ساعت رسید

ولی جا نبود رفتن اخر

بعدم نمایش شروع شد و خیلی خیلی خندیدم

و کلمه ی یادگر اون شب: دیجی مهدی

 یکی از بهترین  شب ها بود و عالی بودن هیچ مشکلی 

فرداش هم 4شنبه یعنی 1 روز مانده به آزمون منم  انگار نه انگار

واسه خودم رفتم خوارکی گرفتم و رفتم کوچه

کلاس زبان هم رفتم

بعد هم بابام چهارشنبه کارت ورود به جلسه ام رو آورد:





شب هم ساعت10 وقتی خواستم بخوابم 

خانم مفتیان عزیزم(معلم پارسالم) زنگ زد و با مامانم که همکار پارسالش بود کلی حرف زدن

ازش خوایستم برام دعا کنه بعدم رفتم با خیال راحت خوابدیدم اصلا انگار نه انگار

فردا ساعت 7 فوری پاشدم ولی یهوی استرس منو گرفت

لباس پوشیدم و صبحانه خوردم وسایلامو برداشتم برم

بدنمم سرد شده بود کلی می ترسیدم 

بعدشم پدر گرامی منو رسوند اونجا چشمم افتاد به خانم اعظمی داشم بال در میاوردم

گفتن چرا با روسری اومدی رات نمیدن

باید مقنعه باشه

بابام گفت یه کاریش میکنم

 رفت با مراقبه حرف بزنه 

خانم عظمی بهم اونقد نگران شد که نشه ازمون بدم اخرش 

 گفت وایسا مقنعه ی خودمو بدم بهت


 همون موقع سرایداره به بابام گفت که میتونم برم تو

بعد رفت و یه مقنعه اورد از مدرسه

دادش به من

منم با خیال راحت رفتم یه خانمی بود لباس رو بازدید میکرد

با یه قیافه ی خشن

روی دست ها و جیب ها رو میگشت

به من که رسید دستامو جیبا که تموم شد خیلی مشکوک

 مقعنه ام رو در آورد رو گرنمو هم نگاه کرد

خدایی نمیفهمم من رو ی گردنم رو میتونم ببینم؟ نه میتونم ببینم عاخه؟

فک کنم خیلی مشکوکه قیافه ام

بعد سه ساعت  بازرسی گفت برم تو

یه خانمو دیگه ای گفت شماره ی صندلیت چنده؟

منم دورقم سمت راستش رو خوندم گفتم:91

گفت برو طبقه ی3 ذفتم اونجا بیتا و اسرا و سارینا کنار هم بودن

حرفیدم بعد خانومه گفت برو طبقه 1


کلی بازرسی دیدم نیست صندلیم

آخرش خانومه برگه ام رو گرفت گفت : 91 نه 191!

برو طبقه ی 2 رفتم اونجا و کلی اشنا دیدم

صندلیم دقیقا کنار فرناز بود

خیلی خیلی آروم حرف میزدیم بعد یه صدایی اومد حرف زد برامون

بعد قرآن خوند منم این شکلی

 بعم دوباره حر ف زد و یادوار ی کرد نمره منفی داره

منم دیگه داشتم سکته ی قلبی میکردم

بعد هم که دفترچه ها رو برداشتیم از روی زمین و پاسخ برگ ها رو بهمون دادن

دفترچه ی اوّل استعداد تحلیلی بود خیل یخیلی خیلی آسون و راحت

یه غیر از 1 سوال که شک داشتم همه رو جواب دادمـ!

تا 10/15 وقت داشتیم و من 10/10 تموم شدم دادم

بعد هم دفتر چه ی دوم رو دادند اول قران و هدیه بود مال کلاس 5 اومده بود

منم که افتضاح بودم اینا رووووو

هیچی رو جوا ندادم اصلا هیچی رو

ولی فارسی خوب بودم

ریاضی هم که خوب بود

علومو عالییییی بودم

تفکر و پژوهش و اجتماعی هم خیلی خیلی خوب بود کاملا داخل کتاب بود

ششمی های سال بعد اصلا نترسید که خیلی آسون و راحته اگه خونده باشید

 فقط هدیه و قرآنش مال کلاس5 خیلی میاد

بعدم که تموم شدیم و بهمون کیک و آبمیوه دادن 

بعد هم با فرناز و هلیا یاسینی(از دوستان کلاس ریاضی )

تحلیلی کردیم آزمونو.

بعد هم عین جت پریدیم بیرون

فرناز هم قرار شد بعد از ظهر که میره خونه ی خاله ی باباش 

بیاد کوچه ی ما

 بعدم با خانم معلم و بابا حرف زدیم

خانم معلم از ما بیشتر استرس داشت

بعدشم که با بابام برگشتیم خونه

و منم یک دل سیر خوابدیم واسه خودم 

بعد از ظهر هم فرناز اومد و کلی خوش گذشت

دیگه این بود خاطرهی ازمون تیزهوشان مـآ:)



   
عــآبیـ✌ :| × Comment()