Hellow Summer!
شنبه 13 خرداد 1396 × 11:11 ب.ظ   
اِمتحـانات تموم شُد...

تعتیلات و تابستون برگشت


Related image


من بازم کم میام تا بعد آزمون نمونه




آخرینـ امتحانمونو دادیمـ اجتماعی بود خیلیـ عالیـ بیدیمـ

بعدشـ خانمـ اعظمیـ عزیزمـ واسمون حرف زد...

حرفایی که اشک همه رو درآود حتی چشمای خودشم سرخ بود

بعدشـ دوستـان گرامیم هم اومدنتـ کلاسـ مـا چونـ معلمشون رفت خونهـ

و با حرفای خانمـ اعظمیـ و خدافظ گفتنـ آخرشـ اشکـ همه مونـ در اومد...

بعدشـ هشمـ بغلـو گریهـ...

می دونیمـ احتمال 1 درصد داره سال بعد رو با هم باشیمـ اکیپمونــ:(


امروز یادم نیمرهـ..

اشکـای پاکـ و حرفاییـ از دلــ مسلمهـ

قلبـ مهربون و لبخند و گریهــ قاطیـه سـآرینــآ

چشمـآیــ سرخـ اسرآ

بغلـت کردنـــ هایــ به قصد کشتــ فرنـآز

و بیـتـا که دور از ما بود و با پرند و ساینـآ(:

این چند هفتهی آخر بیتا ی ما اون بیتا نبود کلا...

وقتشـو با پرند و ساینا بود...

و اردو همـ با اونـآ(:

اما  الان دل من از چیزی دیگه پرهـ...

روزهای قشنگ و خاطرتمون تو مدرسه...

خنده هامون تو حیاط پشتی...

نقشه کشیدنامون واسه بیتا !

یادگاری نوشتنامون تو حیاط پشتیـ

تشویق  بسکت بال بازی مسلمه و فرناز با جون دل

عملیت های اشتی دادن !

زندنگی نامه هامون  و تعریفشون واسه همـ!

جرئت با حقیقت!

و همه چیز چقدر زود گذشتـ...

و امروز انگار دنیا رو سرم خراب شده بود واقعا...

مدرسه ای که دیگه توش درس نمی خونمـ...

مدرسه ای که من به جاش گذاشتمـ و دوستی های پاک و خنده هامون رو

توش به یادگار گذاشتیم...

روزهای خوش ابتدایی بودن گذشت...

و من هنوز هم در شُک به سر میبرم!

اره دیگه من ابتدایی نیستم و چقدر دلتنگ همه چی شدم...

و بیشتر از همه دلتنگ دوستامـ...

و من خوب میدونمـ  هیچی مثل قبل نمیشه!

 و میترسمـ  از سالـ اینده که کسی نمی دونه ما چمون میشه و چی میشیم...

اره!

همه چی تموم شد و انگار ما چه زود بزرگ شدیم و قدکشیدیم توی حیاط رنگارنک مدرسه!

بعد هم اسرا و سارینا با هم ر فتن خونه بیتا هم زودتر رفته بود...

فرناز و مسی هم با ماشنی رفتن..

منم با اکیپ شماره 2 راه افتادیم چون هملاس بودیم با هم تعتیل شدیم و رفتیم.

برای اخرین بار به عنوان دانش آموزی از این مدرسه به حیاط نگاه کردم 

روی تک تک اجرای دیوار خاطره داشتم 

و جاهای زیادی رو خاطره نوشته بودیم چه با "1" چه با گروه "2"!

از در حیاط اومدیم بیرون و من برا ی  اخرین بار به تابلوی مدرسه نگاهی انداختم: 


"دبستان هیت امنایی دخترانه ی بهاران"



چقدر از این اسم خاطره داشتم...

دوباره اشکام سر زیر شد که دیگه دانش اموز این دبستان نیستم...

هستی کارین و اژین پدراشون اومدن و منو هانا هم چون 1 کوچه فاصل داشتیم با هم راه افتادیم..

بین راه کلی حرف زدیم و چون هانا روزه بود چیزی نگرفیم بخوریم:(

به پیشنهاد من از طرف خونه سارینا ایننا رفتیم که چشمم به سارینا افتاد دوباره همو بغل کردیم و گریه کردیم

سارینا هم گفت که اسه تولد بیتا موبایل مامانو یادم نره ببرم!

از حلا تا 19 شهریوررررررر هوووویی!

البته ایمدوارم وستاش باز همو ببینیم..

بعد هم کمی اشک ریختیم  که صدای هانا بلند شد:ژینااا مثلا من باتو اومدم ها بیا بریم!

با هم رفتمی خونه... باز از طرف خونهی اسرا اینا اومدیم که اسرا پشت پنجره بود یکمی گپ زدیم 

چون هانا هم با اسرا دوست بود صداش در نیومد:|

و چند خونه اون طرف تر بیتا رو دیدم که طبقهی 4 با یه قممه داره نگاهمون میکنه

شوخان((همکلاسیمون ) هم از همونجا رد شد که به بیتا گفت 

با اون قمقمه رو شآب بریزه چون گرمش بود

و در ان لحظه مادر بیتا دید و داد زد:بیتا بی شعوررررر! این چچه کارهی!

خنده همه مون بلند شد وبه بدبتی راضیش کردیم که شوخان خودش خواسته..

بعدش هم برگشتیم خونه

هانا یه کوچه زود تر رفت منم تهایی راه افتادم بازم اشکام سرازیر شدن:(

و بعد هم اومدم خونه فهمیدم مامانم به مامان هانا زنگ زده چون دیر کرده بودیم و منم گفتم جریانو:)

و دلتنگ تر از همیشه رفتم بخوابم...

دلم برای همه چی تنگ میشه...

برای همه تون دیونه ها!

اسرا ،سارینا، مسلمه، فرناز، بیتـآ...

نه فقط اکیپ شماره 1 بلکه اکیپ شماره ی دو هم همینطور

هانا،هستی،کارین و اژین!

و همکلاسی های خیلی ابحالم! شیانو بقیه!

اینجا میخوام واسه همه دوستام بگم! تا از یاد نبرم دوستی پاکمون رو

اکیپمون با اخلاقیاتشون:

بیتا عبدوی: اولین بهترنی دوستی که توی زندگیم داشتم! شاعر و شوخ طبع که 

همه زندگیش مخصوصا اشک هاش براش ارشمنده!

 زیادی بامزه و خونگرم! با قابلیت خودن سر خودکار و عاشق قمقمه،پتو،مداد و..!

اسرا عزیزی کانی: فوقلعاده احساساتی و مهربون!  عاشق خواب، گاهی بامزه

و امان از وقتایی که دهن باز کنه و حسابی از ادم دفعا می کنه اون عالیه! درک بالا

سارینا نهادی: احساساتی اما نه اندازه ی اسرا، مهربون و گاهی هم زود جوش! وبا درک

وقتی میگه دوستت دارم یعنی دوستت داره! و خیلی خیلی مهربون ک دلش برای خیلیا  
میسوزه!

مسلمه شهیدی: بامزه  و دوست داشتنی با قابلیت سیلی زدن به دوستاش:|

معروف به مسی کچل  که خیلی پاکه و توی دلش هیچی جز محبت نیست!

دوست داشتنیه و  دوستاشو خیلی خیلی خیلی دوست داره

فرناز یا علی: دختر که امسال باهاش رفیق شدیم ولی  اونقد هواتو داره انگار 100ساله دوستیم

مهربون و با ادب(الکی مثلا من روی دیگه اشو ندیدم:|) دیونه و خیلی دوست داشتنی 

و عاشق عکس گرفتن و موبایلش محل تموم خاطره هامون!

اکیپ شماره ی2(کمتر پیششونم ولی همکلاسیم!)

هانا احمد زاده: به اندازه ی موهای سرمون همدیگه رو عظیت کردیم:| همه ما رو ابا کل کل هامون میشناسن
ولی جفتمون همو دوست داریم با وجود همه سر به سر هم گذاشتنا بازم دختر  خوبیه اخلاقشم: رو مخ برو
رو اعصاب ولی مهربون اما احساساتی نیست  اصلا:| دخمل خوفیع:)

هستی ارزویی: خونگرم بامزه دوست داشتنی همیشه خوش یا بهتره بگیم الکی خوشه!  هیچی واسش مهم نیس فقش 1ساعت اشک میریزه بعدم انگار نه انگار:|ترانه با صدای بلند میخونه جیغش 100 کوچه این ور تر میره:|
باحال و دوست داشتنی:)

کارین حاجی محمدی: مودب و خیلی خوش اخلاق و با ادب! مهربون و دوست داشتنی گه گاهی نیز شنگول:|
و زیاد یتو دل برو برعکس هانا که رو مخ میره این فقط بلده تو دل بره!

اژین جوانمردی: دختر خوب و ساده و پاک درس متوسط ولی دوست داشتنی :)

همکلاسی جوناااااااااا(عزیز ترین  همکلاسیها) :
شیان بهمنی: خیلی باحال و پایه و پر حرف و خاطره یخنده دار:) و خیلی دوست داشتنی و خوش خط!
هلیا زندی: صدای خیلی بامزه و بچه گونه و دختری خیلی مهربون و خیلی خیلی زود رنج
سما خدا بنده لویی:یه پست اختصایش میزارم:) کلیک کن
 پایان:|




   
عــآبیـ✌ :| × Comment()