تبلیغات
✘ ◕دفتر خاطرات پرتقالی◕ ✘ - زلزله ی 6.3 ریشتری:)
زلزله ی 6.3 ریشتری:)
دوشنبه 22 آبان 1396 × 11:21 ق.ظ   
Related image
سلااااام سلااام همه خوبید دوستانـ؟
ما هم که از زلزله جون سالم به در بردیم وامروزم تعتیلیم


عاغا برای بار اول زلزله رو کاملااااا احساس کردیم!

 دیشب من و مامانمو آجیم خونه بودیم بابام رفته بود پیش یکی از دوستاش

عاغا مامانم رفته بود بخوابه

منو آجیمم خیر سرمون درسReading a Book میخوندیم

داشتم از روژینا علوم میپرسیدم که

عاغا یهوی دیدیم همه خونه تکون میخوره

 بیچاره آجیم رنگش عین گچ شده بود هی میگفت چیه؟

منم تو این وضعیت  نمی دونم چرا خنده ام گرفته بود

اول فکر کردم که یکی تو پشت بوم راه میره

بعد با اجیم رفتیم گوشه اتاق

 مامانمم اولش  فکر کرده بود این تخت آجیم مشکل داره

وقتی  یه صدا های عیجب غریب از آشپز خونه می اومد

فهمیده بود که نه خیر زلزله است!

بعد اومده یم تو هال همه مون

بعد  30-35 ثانیه که تموم شد

یکی همسایه ها(کاک جلیل و خانوادهی همیشه بیدار شون) 

 داد زد تموم شد بیایین پایین

من و آجیمم بدو بدو رفتیم پایین  همه اهل محل جمع شده بودن 

ملیکا و آجیش هم تنها بودن تو خونه اونا هم اومده بودن بیرون

بعد روبه رو ما دوتا 4 طبقه و یه دونه 6 طبقه هست

اونا هم که کلا خالی کرده بودن اومده بودن بیرون

بعد نَژلا دختر شش ساله ی این 6 طبقه ،بالاترین طبقه تنها بوده

بد بخت بیهوش شده بود هی بهش آب قند تزرق میشد

عاغا همه در حد چی ترسیده بودن!

بعد جالب ترین قسمت این بود که

این اهالی چهار طبقه از ترس با همون لباسای خونه اومده بودن بیرون!

انگار اروپا بود اصلا آخر خنده!

حالا تو این وضعیت که امکان 2 باره اومدنش زیاد بود

مامان من داشت خونه  و جمع و جور میکرد

یعنی خونسردی به توان2

مامانم به زور ما  اومد پایین و سعی داشتیم با خاله اینام تماس حاصل فرماییم

خاله فرح  که تو بوکان زندگی میکنه اصلا همه چیشون قطع شده بود

بعد چون آپارتمان هم هست بیشتر ترسیده بودن!

خاله سومام هم میگفت که یکی از هم واحدی هاشون

 یه مرده با شلوارک و کاپشن اومده بیرون

خدایی خعلی باحال بوده!

4طبقه ها  همه اومدن بیرونتو ماشین خوابیدن

ما هم بعد اینکه بابام و مامان بابای ملیکا اینا اومدن رفتیم خونه  با ترس بخوابیم

بعد من یادم افتاد ای دل غافل درس دارم

صسمیم گرفتم یه سری دروغ سر هم کنم که عاغا زلزله اومده بود

 و محله ما خسارت داده من بیمارستان بودم 
 و

پسر عمه ام هم از سلیمانی عراق زنگ زده بود که مرکز اونجا بود

گفته بود همه خوبن خدا رو شکر

بعد یه ساعتی هم خاله ی فرحم زنگ زد گفت میرن خونه ی یکی دیگه 

ما هم که هیچ خسارتی نداشتیم جز یه دونه لیوان شیشه ای که از رو

آبچکان افتاده بود پایین


عاغا با نقشه های شومم به خواب رفتم

صبح که بیدار گشتم دیدیم مامانم میگه بخواب تعتیل شدین

و آیا خبر از این خوش تر وجود داره اصلا؟؟

حالا ریحانی خودتو بُکُش!

 چون برای بار سوم:

امتحانت لغو گشت

دیگه اینکه الان ما تعتیلیم و در خانه به سر میبریم!

:)


   
عــآبیـ✌ :| × Comment()